تبليغاتX

داخل شوید دلشدگان
حرفهای دل جوانان

                                                               بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 4:18  توسط هومن  | 

  

                                                                    درج در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 10:33  توسط هومن  | 

 این کفتر بی گناه 

 

 

مرا در حضور تو راهی نبود

 

تمنای من به جز نگاهی نبود

 

برای دل ، این کفتر بی گناه

 

به جز دستهایت پناهی نبود

 

شب از خویش قصد سفر داشتم

 

سر راهمان آه، ماهی نبود

 

اگر چه غریبانه می سوختیم

 

ولی فرصت سوز و آهی نبود

 

برای زلالی دل هایمان

 

به جز اشک هامان گواهی نبود

 

دلت را شکستند و آیینه گفت

 

که سنگین تر از این گناهی نبود

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 19:21  توسط هومن  | 

گريه کن جداييا ما رو رها نمي کنن ....


.آدما انگار براي ما دعا نمي کنن...


گريه کن حالاحالا از هم بايد جدا باشيم ....


بشينيم منتظر معجزه ي خدا باشيم...


گريه کن منم دارم مثل تو گريه مي کنم ...


به خداي آسمونامون گلايه مي کنم...


گريه کن واسه شبايي که بدون هم بوديم ...


تنهايي ، براي سنگيني غصه کم بوديم...


گريه کن ، سبک ميشي ، روزاي خوب يادت مياد ...


گرچه تو تقويمامون نيستن اون روزا زياد...


گريه کن براي قولي که بهش عمل نشد ...


واسه مشکلاتي که ، بودش و هست و حل نشد...

گريه کن واسه همه ، واسه خودت ، براي من ...


توي باروني ترين ثانيه حرفاتو بزن...


گريه کن تا آينه شه ، باز اون چشاي روشنت ......


واسه موندن لازمه ، فداي گريه کردنت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 23:15  توسط هومن  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 13:24  توسط هومن  | 

لحظه هایی هست که در آن مرگ همه ی ورق ها را در دست دارد و به

ناگاه هر چهار آس را بر میز

می کوبد...

 آن گاه هیچ سخنی قادر به وصف غصه ی ما نخواهد بود...

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 15:35  توسط هومن  | 

همیشه به شاخه یاسی که در باغچه بود حسودیم میشد.

 

همه دوستش داشتند .

 

هیچ کس به من توجهی نمیکرد

 

تا اینکه یک روز دخترک کوچکی از روی کنجکاوی تنم را لمس کرد و خون گرمش  

 

روی من ریخت ...

 

 

افسوس خوردم که چرا یک کاکتوس آفریده شدم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:38  توسط هومن  | 

 

 

 

هنگامی که خوشبختی را هدف خود قرار میدهیم، از آن سرابی خواهیم ساخت که به آن

 

 نخواهیم رسید. خوشبختی همین لحظه های تلاش ماست.

 

خوشبختی همین ثانیه هایی است که در شتاب زندگی گمشان کرده ایم.

 

در زندگی لحظاتی است که میدانیم میان ما و آنان که دوستشان داریم هیچ فاصله ای نیست

 

 چنان نزدیکیم که حتی کلمه نزدیک هم واژه مناسبی برای وصف آن نیست چرا

 

 که در نزدیکی هم

 

 نوعی فاصله وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:31  توسط هومن  | 

 

 

در افسانه های هند آمده است که روزی خداوند به یک آدم حسود گفت:

 

    هر چه دلت میخواهد از من بخواه ، من به تو می دهم، فقط به شرط اینکه به همسایه ات دو

 

 برابر آن را بدهم، اگر به تو یک اسب بدهم، به او یک جفت اسب خواهم داد.

 

 

آن شخص پس از کمی تامل جواب داد:

 

 

      ای پروردگار قادر تقاضا میکنم یک چشم مرا کور کنید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 10:17  توسط هومن  | 

 

هر انچه داری به پای زیبایی نثار کن

ان را بخر و به قیمتش نیندیش

زیرا یک ساعت اوای سپید ارامش

جبران تمام تقلاهای شکست خورده ی زندگی است

و در یک نفس شور و وجد و بی خویشی

هر انچه هستی یا میتوانی باشی را به تو هدیه میکند.

بقيه در ادامه مطلب 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:33  توسط بهراد  | 

 

 

روزی استادی دید یکی از شاگردانش در آموزش مطالب ارائه شده از خود

کندی نشان می دهد لذا بدو گفت : جملــه اي برايت ياد خواهــم داد و

تو يك هفته وقت داري تا آن را حفظ كرده و برايم تكرار كني .

شاگرد پرسيد : حضرت استاد آن جمله چيست ؟

استاد گفت : آن جمله اين است " پوست سگ با دباغي پاك مي شود و

ديگر نجس نيست "

يك هفته بگذشت و استاد شاگرد را به نزد خويش فرا خواند و پرسيد :اي

شاگرد آيا جمله را از بر كرده اي؟

شاگرد پاسخ داد : آري اي استاد

استاد بدو گفت : اگر از بر كرده اي برايم باز گو .

شاگرد چنين پاسخ داد :

 

حضرت سگ فرموده اند

پوست استاد با دباغي هم

پاك نمي شود

و همچنان نجس است

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 21:11  توسط بهراد  | 

صنمابا غم عشق تو چه تدبیر کنم

تابه کی در غم تو ناله شبگیر کنم

دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود

مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم

با سر زلف تو مجموع پریشانی خود

کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم

آنچه در مدت هجر توکشیدم هیهات

در یکی نامه محال است که تحریر کنم

آن زمان کارزوی دیدن جانم باشد

در نظر نقشرخ خوب تو تصویر کنم

گر بدانم که وصال تو بدیندست دهد

دل و دین را همه در بازم و توفیر کنم

دور شو از برم ای واعظ وبیهوده مگو

من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ

چون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 6:23  توسط بهراد  | 

جالبه حتما" ببینید

 

                        در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:4  توسط هومن  | 


تاجری پسرش را برای اموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید .مرد خردمندی که او در جستجویش بود انجا زندگی می کرد.
بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در ان به چشم می خورد ..فروشندگان وارد و خارج می شدند . مردم در گوشه ای گفتگو می کردند . ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ ان منطقه چیده شده شده بود .
خردمند با این و ان در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 10:52  توسط آروین  | 

از کسي که دوستش داري ساده دست نکش

شايد ديگه هيچ کسو مثل اون دوست نداشته باشي


 و از کسي که دوستت داره بي تفاوت عبور نکن

 چون شايدهيچ وقت هيچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 13:2  توسط هومن  | 

 

درج در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:39  توسط بهراد  | 

 

Uploaded Image

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 20:22  توسط بهراد  | 

آلفرد ج پرفراک چنين مي گويد :

 

Let us go then, you and I

اينك بيا برويم تو و من

When the evening is spread out against the sky

هنگام كه شبانگاهان بر آسمان پهن مي شود

like a patient etherized upon a table

چونان بيماري بيهوش از اتر  بر ميزي

Let us go, through certain half - deserted streets

بيا برويم از ميان خيابانهاي نيمه ويران

The muttering retreuts

خلوتگاههاي پچ پچه گر

Of restless nights in one - night cheap hotels

شبهاي بي قراري در مسافرخانه هاي ارزان يكشنبه

And saw dust resturants with oyster shells

و غذاخوريهاي خاك اره اي آميخته با گوش ماهي

Streets that follow like a tedious argument

خيابانهاي ادامه دار چونان بگو مگوهاي خسته كننده

Of insidious intent

با نيت دروني پنهان

To lead you to an overwhelming question

تا تو را به يك پرسش جانفرسا برسانند

Oh do not ask , what is it

آه مپرس كه چيست

Let us go and make our visit

بگذار برويم و ديدار كنيم

In the room the women come and go

در اتاق زنان  مي آيند و مي روند

Talking of Michelanglo

و از ميكل آنژ سخن مي گويند

 

و اما فرو غ چه مي گويد ...

 

آن روزها رفتند

آن روزهاي برفي خاموش

كز پشت شيشه در اتاق گرم

هردم به بيرون خيره مي گشتم

پاكيزه برف من چو كركي نرم

آرام مي باريد

بر نردبام كهنه چوبي

بر رشته سست طناب رخت

بر گيسوان كاجهاي پير

و فكر مي كردم به فردا  آه

فردا

حجم سفيد ليز

با خش وخش چادر مادر بزرگ آغاز مي شد

و با حضور سايه مفشوش او در چارچوب در

كه ناگهان خود را رها مي كرد در احساس سرد نور

و طرح سرگردان پرواز كبوترها

در جامهاي رنگي شيشه

فردا....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط بهراد  | 

 

با تشکر از تمامی دوستداران وبلاگ کلبه ۴۸

 

     وقتی آدمی به نظــرات صمیمـــانه دوســـتان نظر میندازه از این همه

شور و عشق و محبت به وجد میاد.

این جمله ای بود که یکی از دوستان فرهیختمون وقتی که از وبــلاگ

دیدن می کرد ادا کرده  و خوشحالی خودشون را ابراز نمودند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:45  توسط بهراد  | 

 

 

دل نیست کبـــوتر که چو برخواســـــت نشــــیند      

                        از گوشــــه بامــــــــی که پریـــــدیم پریــــــدیم

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 21:30  توسط بهراد  | 

اي کاش همدم تنهاييم قلب باراني تو باشد


 تا اينگونه در گرداب غم و اسارت بي تو بودن اسير نباشم


اي همدم تنهايي روياهايم بيا و مرا رها کن بيا


 و مرا به قصر پاکان ببر

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 4:32  توسط هومن  | 

ای کاش خدا ما رو خسته از هم نکنه


خدا تنهایی رو نصیب آدم نکنه


نمی میره کسی که شد دلش زنده به عشق

خدا سایه ی عشق رو از سرم کم نکنه

بی عشق نفس کشیدنم دشواره


بی عشق دقیقه ها پر از آزاره


بی عشق هواسم به گل گلدون نیست

گلهای تو باغچه بوته های خاره


گلهای تو باغچه بوته های خاره


ای عشق می دونم که با من هم نفسی


می میرم اگه یک روز به دادم نرسی


این عشقه که حافظ رو غزل گو می کنه


این عشقه که آدم به خدا رو می کنه

بی عشق نفس کشیدنم دشواره


بی عشق دقیقه ها پر از آزاره




+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 18:24  توسط هومن  | 

سالروز ولادت حضرت علی (ع)

                  و                   

                روز پدر                

   را به تمام عزیزان تبریک عرض می نمایم       

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 11:50  توسط هومن  | 

تنهایی

 

تنها تعبیری کوتاه

 

از این همه

 

بی تو بودن است!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

دستهايت را به من بده

 

دستانم را در دست بگير

 

تا از آتش بگذريم

 

آنان كه سوختند همه تنها بودند.

 

 

 

امروز به پایان می رسد..

 

از فردا برایم چیزی نگو!

 

من نمی گویم فردا روز دیگریست.

 

تنها می گوییم تو روز دیگری هستی

 

تو فردایی........

 

همان که باید به خاطرش زنده بمانم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:18  توسط هومن  | 

 

 

 

آنجا كه ازدواجي بدون عشق صورت ميگيرد حتما عشقي بدون

 

ازدواج درآنجا رخنه خواهد كرد.

 

 

سحرگاهان همراه با طلوع خورشید

 

با عشق تو متولد می شوم

 

تا شامگاه از نبودنت می سوزم و می سازم

 

اگر باشی از وجودت جان می گیرم

 

و با نفست زندگی می کنم

 

و با خنده ات آرزوهایم را به فراموشی می سپارم

 

به اندازه تمام ستاره های اسمان دوستت دارم

 

همان ستاره هایی که شبهای خلوتم را نظاره گر بودند

 

ودر اخر ای افتاب زیبای شرق

 

از این انتظار سرد خسته شدم

 

دریابم.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 13:2  توسط هومن  | 

khorake SOOSK mikhay
 
میخوای بخوریشون؟
 
                                          در ادامه مطلب

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 12:53  توسط هومن  | 

اگه نمی ترسی نگاه کن...

 

                                در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 21:0  توسط هومن  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 20:50  توسط هومن  | 

عشق نيرو مي‌دهد ، عشق زندگي مي‌دهد، عشق شهامت و قدرت مي‌بخشد. عشق بزرگ‌ترين

وديعه‌اي است که خداوند بزرگ در نهاد بشر به امانت گذاشته است. اگر عشق نبود زندگي هم نبود .

کسي که عاشق مي‌شود بايد خود را براي پرداخت بهاي آن عشق آماده سازد که عشق همان‌طور که

لذّت و شادکامي در پي دارد، غم و سردرگمي هم به دنبال خواهد داشت. امّا غم عشق چه غم

شيريني است و چه گوارا به‌کام دل عاشق مي‌ريزد حتي اگر دل عاشق را بشکند. زيرا هر چيز

شکسته‌اش بي‌خريدار است، مگر دل که شکسته‌اش قيمتي‌تر است و خدايش دوست‌تر دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 14:33  توسط هومن  | 

عکسهای جدید و 100% واقعی از زهره

 

در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 12:13  توسط هومن  |